عبدالله مستوفى

156

شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى )

سال قبل ولايتى « 1 » و چيزى كه بدردى بربخورد نياموخته بود ، اقامت‌هاى تفريحى ممتد او در اروپا ، او را با آداب و رسوم اروپائى آشنا كرده ، ظاهر او را آراسته و تونس با پاره‌اى از ايرانيهاى اروپا ديده ، سبب شده بود كه ببعضى اصطلاحات سطحى سياست ، آشنائى پيدا كرده ، و بتواند در مجالس بود و نمودى از خود ظاهر كند ، يا چند كلمه‌اى فرانسه حرف بزند . حاجت بذكر نيست كه اثاثيهء زندگى او آبرومند ، و كاملا اروپائى و با محافل اروپائى تهران هم رفت‌وآمد داشت ، بطوريكه كمتر مهمانى در سفارتخانه‌ها اتفاق ميافتاد كه در آن سپهدار اعظم شركت نداشته باشد . البته او هم در نوبت خود پذيرائىها و دعوتهائى از آنها ميكرد . در كابينه‌هاى سابق ، بواسطهء همين ظاهر آراسته چند بارى بوزارت داخله و جنگ و پست و تلگراف و ازين قبيل نايل شده ، و اجمالا در دستگاه دولتى مرد در خانهء گيلك‌ها بقلم رفته بود ، به حدى كه گيلانىهاى تهران بين خود ، آزادمردش مىخواندند ولى تهرانىها او را حقا مرد عوام و صاف و ساده‌اى ميدانستند و اهل حل عقدش نمىشمردند . آنها كه اسب عربيند چه كره‌اى انداختند ؟ از وقتى كه وثوق الدوله بعد از قرار و مدار با آزادىطلبان ناكردارى « 2 » كرده و بعد از احراز مقام رياست وزراء « گوش خود را به آمال ملى آزادىخواهان بدهكار ندانسته « 3 » » سهل است « دسته گل قرارداد را هم به آب داده بود » سيد حسن مدرس رويهء خود را نسبت باشخاصى كه طرفدار آنها ميشد ، تغيير داده ، و از آنها علنا و بطور مساعده مساعدت نميكرد ، و احيانا در مجالس عمومى خود ، آنها را از متلكهاى خود نيز بىنصيب نميگذاشت . بعد از مراجعت از ساوه و قم شبى بديدار سيد بزرگوار بمنزلش رفتم ، مجلس از مجالس عمومى مدرس بود كه همه‌جور اشخاص در آن يافت ميشد . يكى از در آمد و گفت : شنيده‌ام سپهدار رئيس الوزراء مىشود ! مدرس كه خود از هركس بهتر از اين موضوع باخبر بود . گفت : « سپهدار ؟ ! . . . اين‌كه قوارش قوارهء « 4 » اين كار نيست »

--> ( 1 ) - ولايتى در اينجا يعنى غير پايتختى و از اسلوب زبان فرانسه اقتباس شده و چون به اين مفهوم در اصطلاحات فارسى چيزى بنظرم نرسيد همين ترجمهء كلمهء فرانسه را براى فهماندن مقصود به كار برده‌ام . ( 2 ) - اصطلاح دراويش معركه‌گير و كنايه از كوتاهى كردن و بوعده وفا ننمودن و بىخير بودن است . در حال مثبت هم همين معانى را در جهت اثبات ميفهماند . ( 3 ) - كنايه از بىاعتنائى و لاقيدى و حرف‌نشنوى و نصيحت ناپذيرى است . ( 4 ) - قواره در اصطلاح خياطى پارچهء نابريده است كه مثلا براى يكدست لباس يا يك پالتو اندازه باشد . در لباسى هم كه بتن كسى موزون بيايد اين اصطلاح را به كار انداخته‌اند . درست بقواره ، يعنى اندازهء اوست . در اصطلاح ميدان كهنه‌اى اصفهانى كه فتحهء قاف را بضمه هم تبديل ميكنند كنايه از موزون بودن و رسائى و كفايت شخصى براى كار است و قواره‌اش قوارهء اين كار نيست ، يعنى قوارهء لياقت و كفايت او با اين كار مناسب نيست ، يا بعبارت ساده‌تر از عهدهء اين كار برنمىآيد .